امروز چهارشنبه off بودم از سر کار،،بالاخره بد نبود،،البته تا الان استفاده خيلی بهينه اي ازش نکردم اما خب وقتی يه مدتی تو خونه اي زندگی کنی که اتاق خصوصی نداری واسه خودت از يه همچين روزی حسابی خوشت مياد چون از صبح همه سر کار بودن و منم تنهايی تو خونه فرمانروايی کردم،،کلی آهنگ گوش دادم و خلاصه از نعمت سکوت بهره مند شدم،،
البته بعضی وقتا به خودم ميگم حالا چيزی که اينجا زياد داری تنهايی ا،،اما خب بالاخره تنهايی خالی کافی نيست بايد با سکوت همراه باشه تا لذت بخش بشه،،
1 شنبه کريسمس پارتی داريم از طرف رستورانی که توش کار ميکنم،،،نميدونم برم،،نرم،،،يه جورايی ميدونم اگه برم ممکنه خوش نگذره،،بالاخره اينا همشون nativeان و حسابی با من تفاوت دارن،،از طرفی هم ميگم خب يه تجربه جديده،،يه پارتی کاملاً کانادايی دور از هر قيدو بند ايرانی ،،چه ميدونم،،حالا بايد برم تا ببينم خوش ميگذره يا نه،،تو کانادا تا وقتی دانشجو هستی يا اينکه کار درست و حسابی داری همه باهات مهربونن،،،اما وقتی مثل من و خیلی مهاجر های دیگه تو شرايطی گير ميکنی که مجبوری واسه درس و زندگی يه کار چيپ بگيری حسادت های native ها کلافت ميکنه،،اما خوب ،،من همش به خودم دل داری ميدم که اين کار دائمی يه من نيست و ايشالا وقتی درسم تموم بشه يه کار درست حسابی ميگيرم ...
...فقط خدا کنه که بتونم اين درسه لعنتي و بخونم و به يه جايی برسونم،،
...
فکر کن يه عمری عاشق يه خيال باشی،،،يه عمری هميشه با حسرت به اون خيال نگاه کنی و بگی کاش باهاش بودم،،کاش قدرش و ميدونستم،،اما بعد از 2 سال که باهاش رو به رو شدی،،ببينی اصلا اين طرف اون کسی که تو تو خيالت ساختی نيست،،اينجاست که فقط بايد بزاری اون طرف بره و تو هم بشينی حسرت بخوری که کاش باهاش رو به رو نمي شدی،،چون ديگه حالا حتی همون خيال قشنگ رو هم نداری،،
۱.يه همکار دارم که راحت 200 کيلو اضافه وزن روداره،،هروقت شيفتش ميخواد شروع بشه مي يادو اول 2 پرس غذا سفارش ميده واسه خودش،،،بد تازه شروع ميکنه کار کردن با خودم ميگم چاق بودنم دردسریه ها تو کانادا ،،کلاً بايد 2 برابر پول غذا بدی و اين کم خرجی نيست...
2.امروز 100 تا ديگش رو پرداخت ميکنم،،از قرضم ميمونه 200 تا
که ايشالا تا 2 هفته ديگه همش رو ميپردازم،،هوورا،،،از قرض داشتن متنفرم3،فردامهمونیه ايرانی هاست ،،دوست داشتم برم اما نميشه،،چرا ،،چون بله برون خواهر شوهرمه،،حالا جالبی ش اينجاست،،من دارم جدا ميشم،،اون داره عروس ميشه،،اما من بايد تو مراسم باشم،،چون خانواده الف فکر ميکنن ما هنوزم ممکنه به هم برگرديم،،،چه ميدونم،،همينه ميگن ،،، و ،، مون يکی شده،،،
4.زنگ نزده ،،چند روزه،،منم گفتم به درک،،بشين که بهت زنگ بزنم،
5.بايد واسه ترمم مقاله بنويسم،،خدا ،،تو اين هيری ويری،،،کلی هم سخته همه چيز رو به انگليسی خوندن ،،ترجمه کردن ،،بد تازه فهميدن
6.بعضی همکارم خيلی احمقن،،احساس ميکنم اين کانادايی ها تقريباً به هيچی فکر نميکنن
7. تو چرا اينجوری هستی؟حالت خوبه؟!!!!!!!!!
از اینهمه که یکی یکی از خودهای دیگرم فرو میریزد
ساز را به دهان میچسباند
و جایی میان دست و پا گم میشود با پوکههای فشنگ
آخر هرگز تو را شما جا نزدم
که خوب بالهایت را برای باله باز میکنی
وقتی جفت خوبی میشوم میان یالهایم
حالا روی میز
یک سمفونی نیمه کارهام کنار این همه اوراق غبار گرفته
...
شعر ازمریم فیروزی
یه کم گنگه اما از فضاش خوشم اومد...به اسم وبلاگ و حال و هوای نویسنده هم که حسابی میخوره...راستی من کی این همه من شدم؟!
اين روز ها خيلی ارومم ،،مثل يک اقيانوس ابی و اروم که نور خورشيد روش افتاده و برق ميزنه..زردو ابی به هم مي پيونده و چشمت رو نوازش ميکنه،،،تو هم بوي دريا و خنکاي نسيم رو تو ريه هات ميکشی و آه،،،ميدی بيرون،،اروم ميشی و تو اقيانوس خود ساختت فرو ميری..غرق ميشی توي حجم بزرگ آب و غوطه ميخوری با حال بي وزنی
..
آره،،اينجورياست که ارومم،،،حس ميکنم ديگه اصلا مهم نيست که چی پيش مي يادو چی ميشه،،،مهم نيست که دنيا چه جوری آدم رو پيش مي بره.. عمر ما آدم ها ،،اگه از بالا بهش نگاه کنيم ،،اونقدر کوتاست که ديگه هيچ مسئله و مشگلی اهميت چندانی پيدا نميکنه،،،
...
تازه امروز خودم رو غافل گير هم کردم،،اين که بر خلاف اين مدت،،تو يه دلم واسه همسر سابقم ارزوي خوشحالی هم کردم ..آره..چرا که نه؟
کاش هميشه خوشحال باشه،،اما فکر برگشتن ،،،نه ،،فکر برگشتن نميکنم،،ميخوام تو اقينوس خودم بمونم و از با خودم بودن لذت ببرام،،،روز به روز که ميگذره بيشتر دلبسته يه اين تنهايی ميشم و حس تکاملی که بهم ميده،،
...
وقتی اقيانوس بشی،،همه چيز ،،حتی نور خورشيد رو هم 2 برابر ميکنی،،،
..
خورشيد را ميبينم،،،
طلو ع ميکند در من،،
آفتاب در مقابل آفتاب،،
غرق ميشوم در نور،،
،،،،
کسی کو خواب مي بيند که با ماه است در گردون
چه غم،گر اين تن خفته
ميان کاهدان باشد،،،
،،،
ديشب موقع خواب ،متوجه ماه درسته شدم که از وسط اسمون و از قاب پنجره زل زده بود به من،،هميشه ميونم با ماه يه رابطه خاصی بوده،،شايد هيچ وقت با خورشيد اين رابطه خاص رو نداشتم،،،ماه هميشه يه جورايی بهم دلگرمی ميده،،،ياد من باشد که تنها هستم،،ماه بالاي سر تنهاييست...خلاصه ديشب کلی با ماه حال کردم و برام قصه ها و نصايح جديد گفت..
شايد تو اين مدت اينجوری به قضيه نگاه نکرده بودم،،تصميم گرفتم اين غربت و اين تنهايی رو که شايدم يه جورايی نا خواسته و نا گهانی دست داد ،دوست داشته باشم و مغتنم بشمرم،،عاشق اين تنهايی بشم و ازش استفاده کنم واسه نزديک شدن به خودم و خدام و زندگيم...
اون چيزی که بايد باشم و براش به دنيا آمدم،،،
ميگن هر آدمی که به زندگيت مياد و تو راه زندگی بهش برخورد ميکنی رسالتی داره که تأثيری روي زندگيت بذاره..فکر ميکنم درسته و حالا ميخوام از اين تنهايی شيرينی که دارم ،تو این ور دنیا ،کمک بگيرم تو درک رسالت آدم های مختلف تو زندگي خودم و تأثيری که من بايد داشته باشم رو زندگي ديگران...
توي اين مدت ،،مخصوصاً از 2 سال پيش که ازدواج کردم،،خيلی از خودم دور شدم،،حالا فکر ميکنم شايد اصلاً بايد اين اتفاق مي افتاد تامن يک نکته خيلی مهم رو درباره خودم بفهمم،،حالا فهميدم که اين 2 سال از زندگی همچينم بی حکمت نبوده،،کلی چيز ياد گرفتم و کلی بزرگ شدم،،،
حداقل اش اینه که فهمیدم هرگزنمی تونم بدون خودم زندگی کنم...
يک اطاق ميخواهم بی تخت
با هزار پنجره رو به آسمان
طبقه آخر يک هتل بی ستاره
براي صبحانه بيدارم نکنيد
سهم من روياست
...
(شعر از سارا محمدی)
صداي رگبار به گوش ميرسه،،همه جا شده مشکی و خاکستری
همه هراسون،،اول درست نميفهمم که کجام و چه ميکنم..صدايه گلوله مياد و فرياد.
دور برم رو نگاه ميکنم ، همه زن ها ،توي زير زمينی تاريک و کثيف و گرفته ،هر کی مشغوله خودشه ،صدايه گريه و گلوله يکی شده و من ...
من ترسيدم،،،ياد زنت مييفتم،،زنی چاق و کوتاه که داره درد ميکشه
پيداش ميکنم،،،درد ميکشه و جيغ ميزنه...بچه داره به دنيا مياد،،بچه ی تو...فکر ميکنم کی شد که زن گرفتی؟
من از کجا ميشناسمش؟
هيچ گذشته اي تو ذهنم نمياد، جز اينکه ميدونم اين بچه ،بچه ي توست و من در قبالش مسئولم
هيچ کسی نيست کمک کنه،،،و من نگران و ترسيده ام،،،زن جيغ ميکشه و صداي گلوله مياد
،،،
،،،
،،،
هنوز گرمه تو دست های من..گرم و لزج
گريه ی ضعیفی ميکنه ،،،زن خوابيده و بچه ی تو، تو ی دست های منه
بايد ببينيش!!
بايد بدونی پدر شدی...از زير زمين بلا مي ام ،،همه جا تاريک و محوه و صداي گلوله مياد
بچه رو زير لباس هام میگیرم و راه مييفتم...دلهره شیرینی تو دلمه...
هر چه بادا باد...بهش ميگم تورو خدا بزار يه لحظه ببينمش،،،الان ميان،،،ميگه نميشه،،،حالا تو چه کارشی؟نگاهی از سر خشم ميکنم بهش،،،تو دلم ميگم: تو چه ميفهمی؟
که خودت ميای،،به هم ريخته و خسته ،،اما مثل هميشه اروم،،،دسته پسره بزرگت تو دستته و معلومه که رنج کشيدی...نگاهت ميکنم...
از همون نگاه ها که هميشه وقتی به هم ميرسيم ناخواسته ردو بدل ميشه
نوزاد رو مي دم بغلت ،،بابا شدی!!
گريه ميکنی و ميخندی ،،من رو بغل میکنی،،،داغ ميشم،،،بايد برم!ميگی باشه ،،لبهات رو روي گونه هم ميزاری و از اونجا به طرفه لبم ميسرونی،،
...
يه بوسه،،و عقب ميکشم،،ميگم :نه! بزار همين جوری بمونه...
بر ميگردم ، تو پشته سرم اسمم رو فرياد ميزنی ...
،،،
صدات با صداي گلوله قاطی ميشه،،راهش رو ميکشه و تو شب نا پديد ميشه،،،!!!!!